آينه از من روی بگردان
شعر من پاک نيست
شعر من زمزمه جوانه ها با خاک نيست
شعر من ترانه پيچش نيلوفر و تاک نيست
شعر من پاک نيست
از دروغش باک نيست...
مرا ببخش خواهشا
آينه از من روی بگردان لطفا.
سپتامبر 2008
يک نفر در همين اطراف.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 2:12 توسط تنها زير باران
|
در انتظار آن سفير زين سوارم
که بيايد درِ قلبم بزند
با خود ببرد
بتازد اما...
در نيمه راه ، در يکی از کوچه های متروک آه
بگذاردم بی پناه
مانده و لخت و زبون و بی سلاح...
آن زمان بانگ خواهم برداشت
بر ضمير بی ضميرم گلِ نفرت خواهم کاشت
فرياد خواهم داشت
که بشر اين راز پنهان را چه خوش خواند...
What go around come around
... What go around
آه...
come around .
شانزدهم دسامبر 2008
يک نفر در همين اطراف.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:15 توسط تنها زير باران
|
حالا که چي؟ برای چي؟
اومده زخمی کنه
اومده هرچی که عشق و عاشقه سمی کنه
اومده هوای آفتابيمونُ ابری کنه
اومده آسمون چشم منو شرجی کنه!
ببين!
يه نگاهي بکن
بشين!
تا ته اين قصه رُ روندم
تو خيال کری نخوندم؟!
ببين!
يه نگاهي بکن
بشين!
بگو حالا که چي؟ برای چي؟!
۱۱ سپتامبر 2008.
يک نفر در همين اطراف.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 17:9 توسط تنها زير باران
|
فاصله بين فراموشی و در خاطره ماندن لحظه ايی بيش نيست.
وآن لحظه ، لحظهء يافتن لحظه ايی جديدتر از لحظه عبوس و مغموم من بود...
با اين حساب ، تا حالا هيچ وقت از خاطرت گذر کرده ام؟!
5 سپتامبر 2008.
يک نفر در همين اطراف.
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 18:30 توسط تنها زير باران
|